۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

4

خواهر از سفرش باز مي گردد و ما امشب مي رويم كه فردا در استقبالشان باشيم. بعد از مدتها اتوبوس شبانه ما را سوار خواهد كرد و بيش از 10 ساعت سكوت و تاريكي جاده ها خواهيم شكست.

دلم مي خواهد دعا كنم كه همه چيز خوب بشود. دلم مي خواهد صفاي فيروزه اي رمضان را ادراك كنم ولي انگار حباب بي حسي همه جا را فرا گرفته. بيش از هر زماني معتقد شده ام كه خداوند و فرشتگانش از شهرها گريخته اند و اگر واقعا جانت خواهان سكوت و نيايش است حتما بايد به طبيعت پناه ببري و آنگاه شبي تاريك بغض گلويت مي شكند و مي تواني بلند بلند گريه كني و سرش فرياد بكشي ؛ ديگر كسي نمانده كه بي ترسي از پيامدش بتواني خودت را سرريز كني در پيش ديدگانش و از نمايش خستگي و فرسودگيت شرمنده نشوي.

امشب تمام را دعا خواهم كرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر