25 تا 28 مهرماه در شيراز. براي اولين بار.
دلم تنگ شده براي 4 روزي كه در شيراز گذشت. دوست داشتم بر نمي گشتم. مي مردم و باد مي شدم ميان درختهايش، خاك مي شدم پاي درختان و گلهايش.
دلم گرفته است. چه كسي بيش از من نديده شيفته شيراز است و من بايد دور باشم از شهري كه هزاران جا دارد براي آرامش روح سنگين و غمگين من.
اگر تناسخ درست باشد من حتما پيش از اين در شيراز بوده ام. همان باد ميان سروها و نخل ها. همان خاك پاي درختان و گل ها. همان سكوت ميان كوه ها. من آنجا بوده ام. چقدر آن كوچه ها شبيه من است. شبيه سرگشتگي ها و تنهايي هايم. چقدر مي توانستم تسلي يابم اگر روزگار تلخ نوجوانيم در آن كوچه ها مي گذشت. چقدر طلبكارم از زندگي كه شهري شبيه روياهايم را ارزاني من نكرد.
هميشه مي دانستم قلب من جايي ديگر مي تپد و در رؤياي شهري ديگر آرامش را خواهد يافت. اكنون مي دانم كه من كجا بوده ام. افسوس كه دورم. افسوس كه همپايي نيست. فسوس كه هنوز هنوز تنهايي و غم تكرار روزهاي من است.
يادته اون شب ، بيا بياي نامجو، پياده روي خيابان عفيف آباد. چشماني پر از اشك و بادي كه ميل داشت ميان موهايم بپيچد.
كاش حافظ برايم فالي بگيرد. زندگي شيرين تري برايم رقم بزند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر