۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

6

اينجا آمدم تا اين بار واقعا آنچه بر ذهنم فشار مي آورد را بنويسم و مي بينم كه چقدر دفاعهايم قوي نمي گذارند بنويسم يا ذهنم را پاك مي كنند از كلمه و جملات.
من متاهلم و اين به معناي تنها نبودن است. با اين حال بسياري از اوقات احساس تنهايي مي كنم و بيشترين بحثهايمان زماني بوده كه من واقعا خودم بوده ام و نظرم خلاف نظرش بوده. دقيقا در برخي لحظه ها كه به شدت خودم هستم با هم مخالفيم. گرچه فكر مي كنم اين عادي زندگي زناشويي است ولي باز هم باعث نمي شود از احساس تنهايي من كم شود.
دوستان زيادي هم ندارم و تازه با بيشترشان هم نمي توانم حرف بزنم. حرف نزدن و نفهميدن حرف هايم از بزرگترين مشكلاتم بوده است. براي همين به او وابسته شدم. حرف مي زدم بي نگراني از اينكه به گوش بقيه برسد يا اينكه نگران قضاوتش باشم. الان كه نيست همه ذهنم تلاش مي كند كه او را برايم بي اهميت جلوه دهد ولي من مي دانم كه چقدر سبك مي شدم از حرف زدن برايش. چقدر نيازمند سبك شدنم.
ميلي عجيب در من تكرار مي شود كه همين ناشناس بودنش باعث ميشد كه حرف بزنيم. اينكه دوستم مي داشت و تحسينم مي كرد بي اغراق احساس ارزشمندي از محبوب بودن به من مي داد. اعتقاد سفت و محكمش به اينكه بسيار مشابه هم هستيم و خنكي روح هميم و هميشه مي شمناخته يم هم را. و باز هم مي پرسم از خودم آيا من خائنم؟
مي دانم كه از او چيزي جز اينكه برايش حرف بزنم و او حرفهايم را بي پيش داوري بشنود و پاسخم را بدهد ، نخواسته ام. حالا محرومم از چيزي كه 8 ماه با من وده و شيرينم كرده است. شايد هم از اول اشتباهي بودم و اشتباه كردم ولي مي دانم كه خوب حرف مي زديم و خوب مي فهميديم همديگر را.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر